|
| ||
|
وقتي خدا يكي از فرشته هايش را مهمان خانه كوچك دلم كرد!
سلام سلام
دختر نازم وقتی می بینم اینقدر شاد و خوشحالی و بازی می کنی قند توی دلم آب میشه ... نمی دونی چه حس قشنگیه وقتی می بینی دختر کوچولوت روز به روز پیشرفت می کنه و قد می کشه و خیلی چیزا رو می فهمه ... شیرین مامان ... قندک من ... فدای این عروسک بازیهات ... که بغل می کنی و ناز می کنی و می بوسی ... پتو رو عروسک میندازی ... لباساش و در میاری و می خوای دوباره بپوشی ... تا توی اتاقت میریم خوشحال میشی و میگی عروسکها رو بده ... و می خوای که در کمدت باز باشه تا همه رو خودت پائین بیاری ... جیگرم خودت سوار اسبت میشی و پیاده میشی ... از تاب پائین میای ... از تخت با پا ( نه با کله) پائین میای ... دخترکم فکر نمی کنی دیگه موقعشه مامانو با واژه مامان صدا کنی؟ هر چی میگم بگو مامان بگو بابا ... میگی اَ... اَ ... البته به بابایی میگی دَ دَ ... قبلا هم بَ بَ (بابا) و مَ مَ (مامان) میگفتی ... الهی که من فدات شم ... تازگی یه قدم هم برمیداری ... البته بابایی میگه بچه هایی که دیر راه میفتن باهوش ترن چون با خودشون فکر میکنن تا جایی که میشه چار دست و پا رفت واسه چی بایستم ... نشون به اون نشون که عمو جون بسیار باهوش شما چار دست و پا هم نرفته و تا یک ونیم سالگی در حالت نشسته حرکت می کرده ... خب بگذریم ... امروز تولد یه بابای مهربونه ... تولدت مبارک تکیه گاهم ... نمی دونی سه روز که برای ماموریت کاری به تهران رفته بودی چقدر هوای اینجا خفه کننده بود ... ایشالا همیشه زنده باشی ... و سلامت ... و موفق و پابرجا ... و آرام ... و بی تلاطم ... تولد سراسر عشق و عاطفه ات مبارک بابای خوبیها ... ... و تنها به خدا میسپارمت [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 21:39 ] [ مامان ني ني ]
ماماني نمي دوني چه كيفي ميده بالا رفتن از پله ... مواظب خودم هستم نگران نباش ...تو به عكس گرفتن و دوربينت برس ... الكي گفتم نري ها ... من گريه مي كنم بري ... ماماني دوستت دارم ...
مامان نوشت : الهي من فداي اين قدم هاي كوچولو ... منم دوستت دارم ملوسكم ... ... و تنها به خدا ميسپارمت
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 13:2 ] [ مامان ني ني ]
بهشت در دستان مادرم بود وقتی من به دنیا آمدم، مادرم آن را زمین گذاشت تا مرا در آغوش بگیرد از آن زمان بهشت زیر پای اوست امروز در این پست نمی خواهم از خوبی های مادر شدن و بچه داری بنویسم ... و گرچه خدا را همیشه به خاطر اینکه نام مادر را بر من نیز نهاد شکر گذارم ولی این امروز حرف دلم نیست ... امروز نمی خواهم بگویم هر کس مادر نشده معنی عشق را درک نکرده ... و لایق نبوده ... می خواهم بگویم مادر شدن تصمیم ماست و خدا آن را می پذیرد ... و در روز عزیز مادر برای همه دوستان گلم که آرزوی مادر شدن دارند دعا می کنم ... تبریک به همه مادران دنیا به خصوص هر دو مادر بزرگهای دخترم سها و دوستان خوبم ... فرزند نوشت : مادر عزیزم دوستت دارم و بر دستان مهربانت بوسه می رنم و دلم برای همیشه بی قرار توست ... و تنها به خدا میسپارمت [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 1:31 ] [ مامان ني ني ]
این روزها که همزمان با روز مادر هم هست دخترک ما وارد سیزدهمین ماه زیبای زندگی اش می شود این روزها دخترمان به هر زبانی منظورش را به ما می رساند گاه زبان اشاره و گاه زبان مخصوص خودش !!! کمی هم بهانه گیر و البته وابسته به من ... خدا رو شکر بعد از گرفتن جشن تولد خیلی بهتر غذا می خورد ... و دو کلید "آزادی عمل هنگام غذا خوردن" و "دفعات بیشتر غذا خوردن" واقعا راه گشا بود که البته با کمک عزیز(مامان مامانی) میسر شد... و من سر مست از این شادی ... ولی خب زیاد طول نکشید و دوباره از دیروز غذا نخوردن شروع شد و امروز که دندان آسیای پائین دخترک را که حسابی سفید شده بود رو دیدم دلم به درد آمد ... این بار از دفعات قبل بی قرارتر ... و اسهال هم به مشکلاتش اضافه شده ... طفلک دخترک تا میاد کمی جون بگیره درد دندون شروع میشه ... و قلب من دچار درد ... این دندون هفتمه و ششمیش هم روز سیزدهم اردیبهشت سمت راست بالا در آمد ... این روزها کم کم دخترک معنای خواب عمیق را با زود خوابیدن شبها درک می کنه ... و شبها بین ساعت ده تا یازده دیگه حسابی خوابش میاد و با لالایی مامان خوابش می بره ... و کلی هم قبل از خواب ناز می کنه و آواز می خونه ... روز تولدش که حسابی کم خوابیده بود و همش غر می زد مامانی به یک حقیقت تلخ پی برد که هنوز از یادآوریش اشک توی چشاش حلقه می زنه ... این که وقتی سر کار هستش دخترک برای خوابیدن کنارش حسابی دنبالش می گرده و وقتی مامان رو پیدا نکرد و نا امید شد از کنار مامان خوابیدن ! سرش رو روی بالشش میذاره و خودش می خوابه ... دخترمان این روزها خودش و وسایل شخصی اش از قبیل حوله / کلاه / کفش /کیف / جوراب / شلوار / بلوز / شیشه شیر و ... رو می شناسه و در یک مکان نا آشنا اونا تشخیص میده و با دیدنشون ذوق از خودش در می کنه ... و با دیده عکس خودش یا چهره خودش در آینه حسابی می خنده و می خواد عکس و آینه رو بغل کنه .... و خیلی قشنگ از قاشق و چنگال خودش استفاده می کنه ... و تا حدودی ماکارونی رو با چنگال می خوره ... البته این روزها صندلی غذا بی استفاده شده چون برای آزادی عمل بیشتر نیاز هست که گاهی موقع غذا خوردن از سر و کول مامان و بابا بالا بره و دستها و صورت گلش رو که حسابی غذایی شده رو با لباسای ما تمیز کنه ... و البته یک دلیلشم انداختن کاسه بشقاب از بالای میز به کف بود که تلفات زیادی هم داد ... دخترک چای / شیر و آب را در لیوان نی دار خودش می نوشد و دنت از خوراکیهای مورد علاقه اوست ... و از بین آبمیوه ها به آب پرتقال لب نمی زنه ... تازگی تکه های کوچک خرد شده میوه را هم نوش جان می کند ... این روزها دخترمان با شدت بیشتری نای نای می کند و البته بیشتر حالت ذوق کردن و بالا و پائین پریدن دارد ... و با هدف گاز می گیرد دست مامان و انگشت بابا را ... از علایق او سوت زدن با سوت کوچکی است که به تازگی این کار را یاد گرفته و به همه جای سوت می دمد تا صدایی بشنود ... و از دیگر علایق البته با شدت بیشتر ! آیفون تصویری است که بیرون از خانه را با آن به تماشا می نشیند و با شنیدن صدای آن از جا می پرد و با زبان خودش می گوید برویم آن را برداریم ... حتی گاهی که صدای در خانه همسایه می آید اینقدر گیرنده های دخترک قوی است که باز هم می خواهد در را باز کند ... و یکی از بازیهای بهار خانه ما انداختن اسباب بازی به نقاط کور مانند پشت میز کنار مبل و کاملا حرفه ای خزیدن از زیر مبل و آوردن آن است بدون اینکه سرش را بالا بگیرد ... از دیگر بازیها سواری بازی است روی اسب پلاستیکی و روی هر چیزی که دم دستش باشه از قبیل عروسک / قابلمه / پای مامان و بابا / لبه بالش و حتی روی زمین صاف ... یکی دیگر از بازیهای این دختر تاب بازی است و همزمان که مامان تاب تاب عباسی را می خواند دخترک نیز به زبان ناز خود می خواند ... اَدَه ... اَده ... و یکی دیگر از بازیها به خصوص هنگام آشپزی مامان بازی کردن با عروسکهای روی یخچال است که چند تایی از آنها زیر یخچال مدفون شده اند و چند تایی هم دست و پایشان شکسته و ازشان فقط آهنربایی باقی مانده ... دخترك هنوز با كمك قدم بر ميدارد و مواقعي كه حواسش نباشد مي ايستد ولي اگر بفهمد كه ما دوست داريم او بايستد از زمين تكان نمي خورد ... و در فطرت هر دختری مهر مادری نهفته است همچنان که دخترک با مهر عروسکها را بغل می گیرد و با دیدنشان می خندد و با خنده شان می شکفد ...و برای اینکه آهنگشان را روشن کنم آنها را به من می دهد ... دخترمان از نوزادی پستانک نخورد و شیشه شیر را هم به اجبار پذیرفت و حالا پستانک عروسک کوچکش را با ولع مک می زند ... دیروز برای دومین بار چتری جلوی موهای دخترک توسط مامانی کوتاه شد ... رشد موهای دخترک عالیه و زود زود بلند میشه ... این روزها دخترمان همراه با مامانی امیدوار تقریبا هر روز برای تمرین تاتی به پارک می روند و با پاهای ناز دخترک که توی کفشای قشنگش زود خسته می شن حسابی راه میرن و بازی می کنن ... و در پایان حرف زدنش ... دَ دَ دَ ... بَ بَ بَ ... سی ... اوم ... و خیلی دلبریهای دیگه ... دخترک مثل همیشه خندان و دوست داشتنی و نمونه و بی نظیر ... پی نوشت : تب خفیفی که در پستهای قبل از آن گفته بودم مربوط به دندان بود و آزمایش ادرار منفی ... مادر نوشت : دخترم تو مقاوم تر از حرفهای منی تو تاب می آوری این درد بی رحم دندان آسیا را ... و یک روز به این دندان در آوردن خواهی خندید ... امیدوارم آن روزها قدر دندانهایی که با این سختی در آورده ای را بدانی و خوب ازشان مراقبت کنی ... ... و تنها به خدا میسپارمت [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 23:45 ] [ مامان ني ني ]
این بی نهایتی که تو می نگری ... تا کجاست ؟ ؟ مرا ببر به دنیایت تا همیشه با تو میمانم هر روز بیشتر دوستت دارم عزیزم .... ... و تنها به خدا میسپارمت ادامه مطلب [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:50 ] [ مامان ني ني ]
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:10 ] [ مامان ني ني ]
صبح زیبای من امروز با دلشوره و اضطراب آغاز شد ...
خانه ما پر از مهمانهایی است که برای جشن تولد تو از راه دور آمده اند ... فردا مراسم تولد توست ... جز من کسی بیدار نیست ... دیشب احساس کردم دستت را که هنگام شیر خوردن روی تنم می گذاری زیادی گرم است ... درجه حرارت گذاشتم ۳/۳۷ زیربغلی ... یعنی ۸/۳۷ ... چند بار دیگر هم گرفتم ... الان یک پارچه اضطرابم مادر ... خدا کمکم کند ... از وقتی که آن عفونت ادراری سبب شد توی بیمارستان بستری بشی کوچکترین نشانه ای قلبم را می لرزاند ... تو به گفته دکترت دیگر نباید عفونت کنی ... خدایا به واسطه آبروی فاطمه زهرا کمکم کن ... من دخترم را به تو سپرده ام ... خدایا اتفاق بدی نیفتد ... خدایا بیشتر از قبل مواظبش باش ... خدایا ... خدایا ... ... و تنها به خدا میسپارمت [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 7:33 ] [ مامان ني ني ]
رسیدیم به اینجای قصه که تو یک ساله شدی روز بیست و چهارم فروردین ... مادرت هم دارد سی ساله می شود تا صباحی دیگر ...
حالا دیگر چند لحظه بدون تکیه گاه می ایستی و کم کم داری به استقلال می رسی برای برخاستن و ایستادن ... و با گرفتن در و دیوار و میز میدوی دردانه خانوم ... و بالا میروی از خیلی چیزها ... و خیلی وقت است می خواهی برای غذا خوردن یا بهتر است بگویم غذا بازی استقلال داشته باشی ... و مادرت کماکان این امکان را برایت فراهم می کند ... ولی همچنان انزجار تو از گذاشتن غذا در دهان مرا به فکر وا میدارد ... خدایا چه کنم ؟ چگونه او بهتر می شود؟ و یک دندان کوچک شیری دیگر فردای تولدت بیرون زد ... پائین سمت راست ... پنجمین دندان ... دیشب هم تا صبح نخوابیدی و یک چیز آزارت می داد که به گمانم دندان بعدی توست ... که جایش حسابی سفید شده و انگشتت دائما در دهانت می چرخد تا جایش راتسکین بدهد ... منحصربفردی ... در میان ناراحتی ات می خندی و شاد ... من عاشق این دنیای بی معنای توام ... این بی تفاوتی کودکانه ات محشر است ... و چند وقتی هست خودکار گرفتن را یاد گرفته ای و خطوطی نا مفهوم روی دست و پایت و کتاب و دفترها می کشی .... گاهی هم خودکار را سر و ته می گیری ... از علایق تو خالی کردن کیف مامان و قرار دادن دوباره وسایل در آن است به خصوص کیف پول لذت می برم وقتی می بینم چگونه کارتها را در آن قرار می دهی ... و چند وقتی هست که وقتی مامان مکعبها را روی هم می چیند فقط آنها را نمی ریزی و سعی می کنی تو هم روی هم بگذاری ... و دو مکعب را موفق می شوی ... وقتی تو را صدا می زنم "سها" صدای نرم کودکانه ات که می گوید "بله" مرا به وجد می آورد ... الهی فدای این بله گفتنت بشم من ... و شادی و خوش اخلاقی ات که زبانزد همه هست ... و با شنیدن هر آهنگ شاد سریع دست دستی می کنی ... تو این روزها از دنبال بازی کیف می کنی و لذت می بری و هر گاه مامان یا بابا تو را دنبال می کنند قهقهه می زنی و به جای اینکه به سمت مخالف فرار کنی به سمت ما می آیی ... ماشینهای کوچک را روی زمین می کشی و ماشین بازی می کنی ... و خيلي زود لي لي لي لي حوضك را ياد گرفتي و با انگشت كوچولوت توي دست مامان مي كشي ... و با دیدن هر عروسک می خندی و خوشحال میشوی خصوص عروسک خودت که صدای خنده هم دارد ... این روزها دوست داری جورابت را خودت پایت کنی و کفش را به نشانه پوشیدن روی پا می گذاری ... ... و عینک را روی چشم ... و با چنگال برای برداشتن تکه های میوه تلاش می کنی هر چند موفقیت آمیز نیست ... دردانه من زیبا قد می کشی ... اما از وزنت نمی گویم که این روزها همه محاسبات من را به هم ریخته است ... و دل نگران ... این روزها معنی زندگی برام بای بای با انرژی و معصومانه توست این روزها برام معنای زندگی مکعب و اسباب بازیه که هر جای خونه میری بالخره یکیش کف پاتو نوازش میده ... این روزها برام رنگ زندگی خط خطی های تو وسط کتابهاست که ناغافل باهاش مواجه میشم این روزها برام عطر زندگی بوی عرق تن ناز توئه اینقدر که بازی و فعالیت می کنی و خسته میشی این روزها رو به عشق دیدن لبخند قشنگت، به عشق بوسه های شیرینت، به عشق صدای گرمت، به عشق دستان کوچک ولی پر مهرت و به عشق پیشرفتها و بزرگ شدنت سپری می کنم و مادرت این روزها تارهای سفیدی روی موهایش می بیند و با خوشحالی وارد سی سالگی اش می شود ... چرا که داشتن تو به همه تارهای سفید مو ... و آغاز مرحله ای دیگر می ارزد دردانه این سی سالگی حتی از بیست سالگی ام که اینقدر خوشحال بودم برای ورود به آن زیباتر است ... این سی سالگی تنها با داشتن تو زیباتر شده ... یادت باشد چقدر این روزها شادی ... یادت باشد مادرت می خواهد تو تا همیشه همین گونه بمانی ... خوشحال ... یادت باشد این شادی برایم از هرچیز با ارزش تر است ... خدایا شیرینی این روزا رو ازمون نگیر خدایا این روزا رو از یادم نبر خدایا فرشته کوچکم رو به تو می سپارم محافظش باش ... دخترم برگ گلم سپیده ی من تو مث نوری برای دیده ی من از خدا می خوام خودش یار تو باشه گرد خوشبختی روی موهات بپاشه وقتی خنده رو روی لبات می بینم انگار از باغ خدا عشقو می چینم دلم آروم نداره اگه ببینم شب چشمات شده آشیونه ی غم تو برام حدیثی از عشق و امیدی توی باغ زندگی یاس سپیدی یه روز از پیشم میری تنها می مونم سرنوشتت چی نوشته نمی دونم نازنین قشنگ ترین ترانه ی من واسه بودن بهترین بهانه ی من ... و تنها به خدا میسپارمت [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 9:13 ] [ مامان ني ني ]
سهای من
مادر که میشوی گاهی دلت میگیرد. گاه بیاختیار اشک میریزی و چون مادری وقتی همه خوابند گریه میکنی … دلت میخواهد همه تاجهای افتخار مادر بودن را به کناری بگذاری و خودت راه نگاه کنی گاهی خالی میشوی از همه خندهها، گاهی دلت فقط یک جاده میخواهد که بروی اما نمیدانی کجا؟ و چرا؟ گاهی حتی آزاد نیستی که فکر کنی، که بسازی، بنویسی و دلت میگیرد و تو سوال میکنی و من هیچ نمیگویم و تو اصرار میکنی و من … دلم میگیرد وقتی از تو فرار میکنم و دلم پیش توست، نمیدانی چقدر دردناک است رها کردن دست کوچکی که میدانی چند صباحی دیگر از میان دستانت خواهد گذشت. آنوقت بحال همه این حالهای ناخوش گریه میکنی مادر که میشوی دیگر خودت نیستی و هرگاه به یاد خود تنهایت میافتی دلت میگیرد میدانی گاه زیر فشار آنچه که هستی و باید باشی خرد میشوی و بعد فکر میکنی که سختترین کار دنیا وقتیست که پاهایت باید برود و دستانت بسازد و چشمانت بخواند و ببیند و زبانت شعر بگوید و میان این همه مادر باشی! و بعضی روزها به نساختهها و نگفتهها و نرفتهها فکر میکنی و باز … دلت میگیرد مادر میشوی یک روز و خواهی دید چقدر سنگین و شیرین است پروبال دادن به مخلوقی که از بدنت جدا شده و میدود تا بپرد و تو سخت میکوشی تا میان این همهمه بالهایت پرواز از یادشان نرود. نقل از وبلاگ قصه های مادری ... و تنها به خدا میسپارمت [ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 13:54 ] [ مامان ني ني ]
الهی دست حق باشه پناهت گلهای رازقی تنپوش راهت الهی برکت سفرهت بمونه همیشه زندگی باشه به کامت الهی تا قیامت زنده باشه لب مادر ببوسه روی ماهت الهی کوله بارت وقت رفتن شفا باشه بپوشونه گناهت ...الهی دست حق باشه پناهت ... و تنها به خدا میسپارمت [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 22:54 ] [ مامان ني ني ]
|
||